
گاهی تاریخ، نه در میدانهای واقعی جنگ، بلکه در شبیهسازیها، خود را عریانتر نشان میدهد. رزمایش چالش هزاره ۲۰۰۲ میلادی «Millennium Challenge 2002 » که توسط «نیرو های مسلح آمریکایی» طراحی شد، قرار بود نمایش قدرت مطلق باشد، اما گویا «کوهِ قدرت مسلحِ آمریکا موش زایید» و به صحنهی افشای یک خطای بنیادین بدل شد . نادیده گرفتن منطق جنگهای نامتقارن. همانجا روشن شد که حتی پیشرفتهترین ماشینهای جنگی، وقتی با واقعیتهای غیرخطی و پیشبینیناپذیر مواجه میشوند، میتوانند در برابر یک بازیگر «غیرمتعارف» دچار اختلال شوندو حتی قواعد بازی را بهناچار بازنویسی کنند.
این تجربه، امروز در نسبت میان « مذاکرات آمریکا و ایران» معنایی فراتر از یک خاطره نظامی پیدا میکند. آنچه در حال رخ دادن است، نه یک مسیر روشن به سوی جنگ است و نه یک افق واقعی برای صلح. بلکه دقیقا نوعی «تعلیق ممتد» است، وضعیتی که در آن، بازیگران اصلی نه میتوانند بهراحتی وارد جنگ شوند و نه قادرند از منطق تقابل خارج شوند.
در این میان، نقش اسرائیل جنگ افروز خود کامه بهعنوان یک عامل اصلی شتابدهنده به بهانهِ « مهارکنندگیِ تنش»، انکارناپذیر است. رفتار این بازیگر جنگ افروز بهویژه در پیوند با معادلات لبنان میتواند هر لحظه این تعادل ناپایدار را بر هم بزند. در عین حال، سایهی تنشهای گستردهتر منطقهای، از جمله اختلافات بالقوه با ترکیه، نشان میدهد که بحران، بیش از آنکه محدود شود، در حال گسترش لایههای خود است.
اما آنچه این معادله را خطرناکتر میکند، نه صرفاً بیرون، بلکه درون ایران است. حتی اگر یک «وقفه نسبی» در تنشهای خارجی ایجاد شود، جامعهِ استبداد زدهِ ایران با انبوهی از زخمهای انباشته و رویارویی با یک توتالیتاریسم تمامیت خواه جنایتکار مواجه خواهد بود.
تخریبهای ناشی از درگیری، فشارهای اقتصادی، و مهمتر از همه، حافظهی سرکوب. اعتراضات گسترده سالهای اخیر از جمله جنبش های ملّی مرتبط با انقلاب مهسا امینی و سپس کشتار وحشیانه ایرانیان در دیماه نشان داد که شکاف میان حاکمیت و جامعه، دیگر یک شکاف مقطعی نیست، بلکه به یک گسست ساختاری ِ متداوم نزدیک شده است، دقیقا آتش زیرِ خاکستر.
در این بستر، هرگونه بازگشت به سیاستهای سرکوبگرانه از اعدامها تا کنترل خشن ِکشت و کشتار هموطنان ما در خیابان نه نشانهی اقتدار، بلکه علامت ناتوانی در بازتعریف رابطه با جامعه خواهد بود. حکومتی که همزمان با پیامدهای جنگی، بیخانمانی، و فرسایش اقتصادی روبهروست، اگر همچنان بر ابزارهای سخت تکیه کند، عملاً خود را در معرض یک« فشار چندگانه» قرار میدهد. از بیرون، در قالب تنشهای ژئوپلیتیک، و از درون، در قالب نارضایتیهایی که میتوانند بار دیگر به خیابان بازگردند اینبار شاید گستردهتر و پیشبینیناپذیرتر.
در این میان، یکی از حساسترین نقاطی که اساساً هدف مستقیم این تجاوز خارجی نبود، یعنی « تنگه هرمز»، بهتدریج به یک مرکزیت ناخواسته در بحران تبدیل شده است. این تنگه، نه صرفاً یک گذرگاه جغرافیایی، بلکه گرهای راهبردی در معادلهی اقتصاد و قدرت جهانی است، گرهای که هرگونه تنش در آن، میتواند پیامدهایی فراتر از سطح منطقهای داشته باشد. در شرایط کنونی، هرگونه تشدید تنش در این نقطه، این ظرفیت را دارد که بحران را به سطحی برساند که دیگر مهار آن از اختیار آمریکا هم خارج شود. به بیان دیگر، آنچه تا دیروز ابزاری برای تهدید و بازدارندگی تلقی میشد، امروز به عاملی تبدیل شده که میتواند کل معادله را از کنترل خارج کند.
در طول این تقابل، ایران همواره برای بازدارندگی در برابر اسرائیل و ایالات متحده، از گزینهی بستن تنگه هرمز سخن گفته بود، اما به نظر میرسد درک عملی از پیامدهای واقعی چنین سناریویی، در بستر یک درگیری بالفعل، بسیار پیچیدهتر از برآوردهای پیشین بوده است. با این حال، در تحولات اخیر به تعبیر بسیاری از ناظران بینالمللی و ایرانی، «ایران عملا تلاش کرده است پس از بیش از پنج قرن، موقعیت حاکمیتی خود بر این گذرگاه را با صراحت بیشتری بازتعریف کند».
همین رویکرد در مذاکرات اخیر که به شکست انجامید نیز بازتاب یافت، جایی که بار دیگر بر تعلق تنگه هرمز به ایران تأکید شد و بهصراحت اعلام گردید که مدیریت آن به هیچ قدرت خارجی واگذار نخواهد شد. این موضع، در عین حال که نشانهای از تأکید بر «حاکمیت ملی ایران» است، میتواند بهعنوان یکی از گرههای اصلی تشدید یا تداوم بحران در آینده نیز عمل کند.
تمام گفته شده ها، تصویری از یک صفحه شطرنج پیچیده را پیش روی ما میگذارد، جایی که هیچکس هنوز «مات» نشده، اما هر حرکت میتواند زنجیرهای از پیامدهای غیرقابل بازگشت را فعال کند. در چنین شرایطی، ایدهی «تغییر سریع و مهندسیشده قدرت» چه از بیرون و چه از درون بیش از آنکه یک راهحل باشد، به یک ریسک چندلایه تبدیل میشود.
و با اینحال، شاید مهمترین خطر نه در میدان جنگ، بلکه در میدان سیاست داخلی و اپوزیسیون نهفته باشد. اگر نیروهای مدعی سیاسی، صرفنظر از برچسبهای ایدئولوژیک، همچنان در بازتولید دوگانههای فرسودهای چون «راست و چپ» اصرار ورزند، اگر رقابتستیزی، خودبسندگی و خودمحوری را بر حداقلهای ضروری برای آزادی ترجیح دهند، آنگاه جامعه ایران نه به سوی گذار، بلکه به سمت نوعی «انسداد مزمن» و «قوت گیری توتالیتاریسم خشونت گرای جمهوری اسلامی» سوق داده خواهد شد.
در این صورت، آنچه شکل میگیرد نه یک تحول، بلکه یک «وضعیت ایستای پاتولوژیک» است. وضعیتی آکنده از سردرگمی، فرسایش، و تعلیق دائمی، جایی که نه نظم پیشین بهطور کامل پابرجاست و نه نظمی نوین توان شکلگیری دارد.
اینجاست که پرسش «چه باید کرد» دیگر نه یک ژست روشنفکرانه، بلکه یک نقطهی گسست است، مرزی میان تداوم فروپاشی و امکان بازسازی. اما این پرسش، پیش از آنکه متوجه حاکمیت باشد، متوجه اپوزیسیونی است که سالهاست در چرخهای از «واگرایی، خودمحوری و رقابتستیزی» گرفتار مانده است. اپوزیسیونی که «بهجای ساختن، بیشتر سخن گفته»، «بهجای شنیدن، بیشتر اعلام موجودیت و موضع کرده»، و بهجای ایجاد «ضابطه»، در انباشت بیانیهها و مرزبندیهای بیپایان، «نوعی انبوهسازی تخریبگر آنتروپیک» را بازتولید کرده است.
ایران در آستانهی لحظهای ایستاده است که دیگر تاب این پراکندگی را ندارد. جامعهای که از یکسو زیر فشار بحرانهای بیرونی و از سوی دیگر زیر بار گسستهای درونی فرسوده شده، دیگر پذیرای نسخههای تکراری و بازیهای قدرتطلبانه نیست. در چنین نقطهای، هر نیروی سیاسی که همچنان بر دوگانههای مستهلک «چپ» و «راست» اصرار ورزد، «عملاً نه بخشی از راهحل، بلکه بخشی از مسئله است».
مسئله امروز ایران، فقدان ایدئولوژی نیست، فقدان «حداقلهای مشترک» است. حداقلهایی که بتوانند بهمثابه یک زیرساخت ارتباطی، نیروهای پراکنده را « موقت و حداقلی» در یک مسیر مشترک قرار دهند. بدون این زیرساخت، «هر ادعای رهبری، هر پروژهی گذار، و هر فراخوانی برای تغییر، چیزی جز بازتولید بیاعتمادی نخواهد بود».
در اینجا «معماری گوش دادن» نه یک استعارهی زیباشناختی، بلکه یک ضرورت ساختاری است. جامعهای که سالها شنیده نشده، دیگر با فریادهای بلندتر قانع نمیشود، بلکه به سازوکارهایی نیاز دارد که در آن، صداها نه حذف، بلکه پردازش شوند.
اما آنچه امروز در بخش بزرگی از اپوزیسیون دیده میشود، دقیقاً معکوس این منطق است: «حذف متقابل، بیاعتنایی به دیگری، و ناتوانی در تحمل تفاوت». این همان جایی است که پروژهی سیاسی، پیش از آنکه آغاز شود، از درون فرو میریزد.
ضرورت امروز، شکلگیری یک «همگرایی ملی پایدار» است، نه بهعنوان یک شعار تزئینی، بلکه بهعنوان یک چارچوب عملی. همگراییای که از دل آشتی ملی عبور کند، « آشتیای که بهمعنای فراموشی نیست، بلکه بهمعنای پذیرش واقعیت تکثر و یافتن نقاط اتصال در دل این تکثر است». بدون این آشتی، هر تلاشی برای تغییر، صرفاً جابهجایی بازیگران در همان میدان فرسوده خواهد بود.
از سوی دیگر، هرگونه وابستگی به قدرتهای خارجی یا تعریف پروژههای سیاسی در مدار هژمونیهای بیرونی، نهتنها مشروعیت نمیآورد، بلکه شکاف بیاعتمادی را عمیقتر میکند. جامعهای که هزینهی مداخلات و بحرانهای تحمیلی را پرداخته، بهخوبی میان «حمایت» و «استفاده ابزاری» تمایز قائل میشود. اپوزیسیونی که این تمایز را درک نکند، دیر یا زود از جامعه خود عقب خواهد ماند.
آنچه بهطور عینی مورد نیاز است، نه یک «ائتلافِ بادکنکیِ نمایشی از پیش شکست خورده»، بلکه «یک ساختار مستقل، رابطهمحور و قاعدهمند» است، ساختاری که «بهجای واکنشهای مقطعی، بر قوانین پایدار و ضابطههای شفاف» استوار باشد. تنها در چنین بستری است که میتوان اعتماد ازدسترفته را «نه در سطح شعار، بلکه در تجربهی زیستهی جامعه» بازسازی کرد.
در غیر این صورت، مسیر پیش رو روشن است. «تداوم همین واگراییها، اصرار بر خودبسندگیهای توخالی، و بازتولید رقابتهای فرساینده»، جامعه ایران را بهسوی یک «وضعیت ایستای پاتولوژیک» سوق خواهد داد، وضعیتی که در آن، نه امکان تحول واقعی وجود دارد و نه حتی ظرفیت فروپاشی تعیینکننده، بلکه نوعی «تعلیق مزمن»، سردرگمی ساختاری، و فرسایش بیپایان.
و این، شاید خطرناکترین سناریو برای آینده ایران باشد. نه شکست کامل، نه پیروزی، بلکه ماندن در یک بنبستِ عادیشده. بحران نه پایان مییابد و نه حل میشود، بلکه صرفاً عمیقتر، پیچیدهتر و ماندگارتر خواهد شد.
مسعود اسماعیلو – ۱۲ آپریل ۲۰۲۶ میلادی مطابق ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ خورشیدی

