
تأملی در فرهنگ سیاسی ایرانیان با الهام از تحلیلهای Marvin Zonis و حکمت مولانا
در بسیاری از تحلیلهای مربوط به فرهنگ سیاسی ایران، مسئلهای بنیادین همواره تکرار میشود: بیاعتمادی اجتماعی. این پدیده اغلب بهعنوان یک ضعف اخلاقی یا خصیصهٔ فرهنگی توصیف میشود، حال آنکه بررسی دقیقتر نشان میدهد بیاعتمادی در جامعهٔ ایرانی بیش از آنکه یک نقص اخلاقی باشد، محصول تجربههای تاریخی و ساختارهای شکنندهٔ ناپایدار سیاسی و اجتماعی است.
یکی از پژوهشگرانی که بهروشنی به این مسئله پرداخته است، ماروین زونیس Marvin Zonis است. او سالها در مؤسسهٔ روانکاوی شیکاگو نیز به آموزش روان کاوی پرداخته و یکی از چهره های شناخته شده در این زمینه می باشد. او همچنین در تحلیل های خود در رابطه با فرهنگ سیاسی ایران، بیاعتمادی را نتیجهٔ مستقیم «ناپایداری نهادهای سیاسی و اجتماعی» میداند. به باور او، در جامعهای که ساختارهای قدرت دچار تغییرات ناگهانیاند، قوانین و ضوابط از ثبات کافی برخوردار نیستند، و سازوکارهای پاسخگویی نهادینه نشدهاند، اعتماد عمومی نمیتواند بر پایهٔ قواعد و ضوابطِ پایدار شکل بگیرد. در چنین فضایی افراد برای کاهش نااطمینانی، به شبکههای محدود شخصی، محفلی، خانوادگی یا گروهی پناه میبرند و بدین ترتیب همین افراد هستند که تبدیل به «عاملیت» می شوند، جایی که «رابطهها جایگزین ضابطهها میشوند».
زونیس برای توضیح این وضعیت به حافظهٔ تاریخی ایرانیان اشاره میکند، حافظهای که در آن تجربههای مکرر بیثباتی قدرت، تغییر ناگهانی حاکمان، و مواجهه با چهرههایی که ظاهرشان با حقیقتشان یکسان نبوده، انباشته شده است. این تجربههای تاریخی بهتدریج نوعی احتیاط فرهنگی و بیاعتمادی ِ اجتماعی ایجاد کرده است. جالب آنکه بازتاب این تجربه را میتوان در ادبیات و حکمت ایرانی نیز یافت. در تأیید این نکته، زونیس به بیتی از Rumi اشاره میکند:
«ای بسا ابلیس آدم رو که هست – پس به هر دستی نشاید داد دست».
این بیت تنها یک هشدار اخلاقی نیست، بلکه بیانگر نوعی «خرد تاریخی» است که از تجربههای مکرر بی اعتمادی، فریب و بیثباتی زاده شده است. جامعهای که بارها با چهرههای فریبندهٔ قدرت روبهرو شده باشد، طبیعی است که در توزیع اعتماد بسیار مشکوک و محتاط شود. از این منظر، بیاعتمادی را باید نه یک ضعف فرهنگی، بلکه نوعی «مکانیزم دفاعی اجتماعی» دانست که در طول زمان شکل گرفته است.
با این حال، اگر بیاعتمادی نتیجهٔ تجربههای تاریخی و ساختارهای شکننده است، راه برونرفت از آن نیز نمیتواند صرفاً در سطح توصیههای اخلاقی یا دعوتهای عاطفی و اخلاقی به «اعتماد کردن» باقی بماند. اعتماد اجتماعی زمانی پایدار میشود که از سطح «روابط شخصی» فراتر رود و در قالب «نهادها و قواعد مشترک» تثبیت گردد.
در جوامعی که «اعتماد» بر پایهٔ «رابطههای شخصی» شکل گرفته است، همکاری اجتماعی محدود و ناپایدار میماند. زیرا با تغییر افراد یا فروپاشی شبکههای شخصی، کل ساختار اعتماد نیز از میان میرود. اما در جوامعی که اعتماد بر پایهٔ «قانون، ضوابط، شفافیت نهادی و پاسخگویی ساختاری» بنا شده است، افراد حتی بدون شناخت شخصی از یکدیگر میتوانند همکاری کنند. این همان چیزی است که در نظریههای مربوط به سرمایهٔ اجتماعی نیز مورد تأکید قرار گرفته است. برای مثال، « فرانسیس فوکویاما Francis Fukuyama «اعتماد اجتماعی» را یکی از مهمترین منابع تولید «سرمایهٔ اجتماعی» و «پیششرط توسعهٔ پایدار نهادی» در جوامع مدرن میداند».
از این منظر، یکی از چالشهای اساسی فرهنگ سیاسی ایران، «غلبهٔ رابطهمحوری بر ضوابط و قاعدهمحوری پایدار» است. در چنین فضایی، بسیاری از کنشهای سیاسی و اجتماعی نه بر اساس قوانین و نهادهای پایدار، بلکه بر اساس اعتمادهای شخصی، حلقههای محدود و روابط غیررسمی شکل میگیرند. نتیجهٔ چنین وضعیتی آن است که جامعه همواره در معرض بازتولید چرخههای بیاعتمادی قرار میگیرد.
راه برونرفت از این چرخه را باید در «گذار تدریجی از فرهنگ رابطهمحور به فرهنگ ضابطه و قانونمحور» جستوجو کرد. این گذار مستلزم تقویت نهادهای مستقل، شفافیت در فرایندهای تصمیمگیری، امکان نظارت عمومی، و ایجاد سازوکارهایی برای ارزیابی عملکرد افراد و سازمانهاست. هنگامی که افراد بدانند رفتارها بر اساس قواعد روشن و قابل پیشبینی ارزیابی میشود، اعتماد بهتدریج از سطح روابط شخصی فراتر رفته و به «اعتماد نهادی پایدار» تبدیل میشود.
چند سال پیش، در یکی از پوسترهای مجموعهٔ فکری و مدنی «همگرایی ملی پایدار ایرانیان» نیز با استناد به تحلیلهای Marvin Zonis و بیتی از Rumi به این نکته اشاره کرده بودم که مسئلهٔ اعتماد در جامعهٔ ایران بدون ایجاد ساختارهای قانونمحور قابل حل نیست. مقالهٔ حاضر در واقع ادامه و بسط نظری همان ایده است، ایدهای که میکوشد مسئلهٔ اعتماد را نه صرفاً در سطح اخلاق فردی، بلکه در سطح «معماری نهادی جامعه» مورد توجه قرار دهد. لینک دو مقاله قبلی در همین رابطه « بی اعتمادی ایرانیان- قسمت اول » و. « کلید گذار از بی اعتمادی ایرانیان- قسمت دوم.»
از این منظر، اعتمادسازی در جامعهٔ ایرانی بیش از هر چیز نیازمند «طراحی و تقویت ساختارهایی است که امکان ارزیابی عملکرد، پاسخگویی و شفافیت را فراهم کنند». چنین رویکردی میتواند بهتدریج اعتماد را از سطح حلقههای محدود شخصی به سطح گستردهٔ اجتماعی منتقل کند.
اعتماد اجتماعی «نه با شعار»، بلکه «با ساختار» ساخته میشود. «جامعهای که بتواند نهادهای پایدار، قوانین شفاف و سازوکارهای پاسخگو ایجاد کند، بهتدریج از چرخهٔ تاریخی بیاعتمادی فاصله خواهد گرفت». در چنین شرایطی، اعتماد دیگر یک امر تصادفی یا شخصی، عاطفی و اخلاقی نخواهد بود، بلکه به سرمایهای جمعی تبدیل میشود که میتواند پایهٔ «همکاری ملی، همگرایی ملی و اجتماعی و آیندهای پایدار» قرار گیرد.
و شاید در آن صورت، هشدار حکیمانهٔ مولانا همچنان بهعنوان یادآوری خرد تاریخی باقی بماند، اما دیگر ضرورت نخواهد داشت که جامعه برای هر گام همکاری، از ترس فریب، دست خود را پس بکشد.
مسعود اسماعیلو – ۱۵ مارس ۲۰۲۶ میلادی – ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
esmailloumasud@gmail.com

