بهرام بیضایی به بزرگی سینمای ایران – (مسعود اسماعیلو)

برخی نام‌ها را باید آهسته گفت، نه از بیم، که از احترام.  بهرام بیضایی از همان نام‌هاست، نامی که شبیه راهی باریک در مه است، راهی که به حافظه می‌رسد، به زخم، به پرسشی که هنوز پاسخ نیافته است. «او از آن روایت‌گران است که قصه را نمی‌گوید تا تمام شود، می‌گوید تا آغاز شود».
در جهان بیضایی، «تیر پیش از آنکه رها شود، به سرنوشت می‌اندیشد». مرزها نه بر نقشه، که بر تن انسان کشیده می‌شوند و هر پرتاب، بهایی دارد. قهرمانانش می‌دانند که عبور، بی‌سوختن ممکن نیست. گاه باید ایستاد، گاه باید رفت، و گاه باید خود را به دست باد سپرد تا حقیقت، راهش را پیدا کند.
سینمای او یادآور عبورِ بی‌گواه است؛ عبوری شبیه گذشتن از آتش، بی‌آنکه کسی وعده‌ی بازگشت بدهد. در قاب‌هایش، بی‌گناهی همیشه قربانی سوء‌تفاهم قدرت است و تاریخ، با لباسی نو، همان داوری کهن را تکرار می‌کند. با این حال، پاکی، حتی در لحظه‌ی سوختن، خاموش نمی‌شود؛ به شکلی دیگر ادامه می‌یابد.
زنی در آثار بیضایی هست که از دل خاک و خاطره برمی‌خیزد، نه برای انتقام، که برای یادآوری. او حامل شمشیری زنگ‌خورده نیست، حامل پرسشی است که قرن‌ها زمین مانده. میان گذشته و اکنون راه می‌رود، با ردپای اسب‌ها و سایه‌ی جنگ‌ها، و هر قدمش تلاشی است برای آشتی دادن آن‌چه بوده با آن‌چه هست.
«بیضایی به اسطوره پناه نمی‌برد، اسطوره از او عبور می‌کند». آیین، زبان، نمایش و سکوت در آثارش نه تزیین‌اند و نه نوستالژی، بلکه ابزاری برای دیدن دوباره‌اند. او می‌داند ملتی که قصه‌هایش را فراموش کند، محکوم است تاریخ را با چهره‌ای خشن‌تر تکرار کند.
رفتار زمانه با بیضایی، همیشه مهربان نبود. زمانه با آنان که آهسته و عمیق می‌روند، سر سازگاری ندارد. اما او آموخت که گاهی دور شدن از میدان، خود نوعی ایستادن است، ایستادن بر مرز وجدان. «سکوتش فریاد نشد، اما معنا شد».
اگر سینمای ایران سرزمینی باشد با مرزهای ناپیدا،« بیضایی از آنانی است که برای روشن شدن این مرزها، جانِ روایت را هزینه کرد»، بی تردید «نه برای فتح، که برای فهم». نام او در حافظه‌ی ما مانده است، چون نشانی از شرافتِ نگاه، نگاهی که می‌داند بعضی تیرها هرگز بازنمی‌گردند، بعضی آتش‌ها خاموش نمی‌شوند، و بعضی زنان، تاریخ را از نو روایت می‌کنند.
بهرام بیضایی به بزرگی سینمای ایران است، زیرا به ما آموخت اسطوره هنوز زنده است، اگر کسی جرأت کند آن را دوباره، صادقانه و بی‌پناه روایت کند.
اگر امروز این سطرها نوشته می‌شوند، نه برای سوگواری، که برای ادامه دادن‌اند. برای گفتنِ این‌که هنوز می‌شود «معمارگوش‌دادن» بود، «می‌شود پیش از سخن گفتن، شنید»، و «می‌شود به‌جای تسخیرِ صحنه، به حافظه وفادار ماند».
به احترامِ آن‌که آموخت چگونه می‌توان در سکوت، عمیق‌ترین بناهای پایداررا ساخت و نواخت، نشان داد که سینمای ایران، گاهی به اندازه‌ی یک انسانِ گوش‌سپرده به «معماری گوش‌دادن» ، بزرگ می‌شود.
غربتِ او، فقط جغرافیایی نبود؛ «غربتِ اندیشه در زمانه‌ی شتاب‌زده بود».
«زمانه‌ای که شنیدن را برنمی‌تابد و ترجیح می‌دهد سریع قضاوت کند،» اما بیضایی رفت، بی‌آنکه قامتش را کوتاه کند. رفت تا حرمت ِ «معماری ِگوش دادن» را حفظ کند. اگر امروز این سطرها نوشته می‌شوند، نه برای سوگواری، که برای ادامه دادن‌ و امیدواربودن می باشد، برای گفتنِ این‌که هنوز می‌شود معمار بود، «می‌شود پیش از سخن، شنید»، و می‌شود «به‌جای تسخیرِ صحنه، به حافظه وفادار ماند».
به احترامِ آن‌که آموخت چگونه می‌توان در سکوت، عمیق‌ترین بناهای پایدار را ساخت و نواخت و نشان داد که سینمای ایران، گاهی به اندازه‌ی یک انسانِ گوش‌سپرده، بزرگ می‌شود.
خیلی نگاهت را به شاهنامه  فرودسی  و همچنین خودت را دوستت داشته و خواهم داشت. «به اندازه یک روایتی که هرگز تمام نمی شود».
مسعود اسماعیلو – ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی – ۶ دی ۱۴۰۴
esmailloumasud@gmail.com
Share

دیدگاه شما

دیدگاه

Masud

Sustainable Convergence of Iranian BioClimatica Architettura - Architetto

کامنت‌ها بسته شده‌اند.