«چیستی و کیستی ِ» هویت ما ایرانیان (قسمت اول و دوم ) – ساسان قادری

چیستی و کیستی ما ایرانیان (قسمت اول)
پیشگفتار:

همانگونه که در کتاب ارزشمند «الواح سومری»، نوشته ساموئل کریمر آمده، جوامع سومری در حدود آغاز هزاره ی چهارم ق.م، همپای رواج زندگی اجتماعی شهرنشینی در جایگاه های خود، کوشیده بودند تا با توجه به تنوع نژادی و اجتماعی خود، اساس وحدت هویت تازه ی خود را بر تکیه به باورهای اعتقادی واحد بگذارند، این امر بنا بر سنت پیگیری الگوی اعتقادی ویژه ی مبتنی بر مشروعیت بخشیدن به شرایط و مناسبات اجتماعی حاکم، منجر به شکل گیری مبانی اعتقادی ویژه ای در نزد سومریان گردید که با گرایش عمومی آنان به پیگیری الگوی اعتقادی ویژه ای شکل گرفت که در تطابق با شرایط و سنت های جبرگرایانه ی حاکم بر مناسبات اجتماعی جوامع جبرگرای مذکور، و با هدف مشروعیت بخشیدن به

ساسان قادری

شرایط و فوانین حاکم بر مبانی زندگی آنان، جایگاه و نقش اجتناب ناپذیر و جبری هر یک از آحاد جامعه، نتیجه ی مشیت الگوهای مثالی یا ایزدان قدسی دانسته می شد که به باور این جوامع، پیش از ظهور جهان گیتیایی (جهان هستی) و پدیده ها و تحولات مرتبط با آن، از جمله انسان، در جهان مینوی (ملکوت) شکل گرفته و هر یک بنا بر رسالت خود در نظارت و حمایت هر یک از پدیده های جهان هستی، از جمله انسان، مشیت و فرجام آنان را رقم می زنند. سومریان این ایزدان قدسی را «دینیگر Diniger» می خواندند و موفقیت و کامیابی های اجتماعی و مدنی خود منوط به آن می دانستند که بتوانند با تن در دادن و پیگیری جایگاه و نقشی که هر یک از دینیگرها برای آنان رقم زده اند، در تحقق مشیتی که این ایزدان برای آنان در نظر گرفته اند، بکوشند.

در دوران مقارن به آغاز هزاره ی چهارم ق.م، سومریان که با تکیه بر نقش متمایز و دوگانه ی روحانیون یا کاهنان در مدیریت سنت های اعتقادی و مناسک آئینی و رسالت آنان در مشروعیت بخشیدن به شرایط و الگوهای زندگی، از یک سو و بالطبع حفظ و اشاعه ی هویت واحد، از سوی دیگر، پیگیری می شد، توانسته بودند، با گسترش دامنه ی مدنیت اجتماعی خود، وارد عرصه ی زندگی شهرنشینی گردند و در تحقق و تضمین این کامیابی ها، با معرفی روحانیت یا کاهنان حاکم بر سرنوشت خود بعنوان «پائتسی Paetsi»، امر مدیریت ساختار سیاسی و اجتماعی حاکم بر سرنوشت خود را نیز در ید اختیار و تملک آنان قرار دهند. این «پائتسی» ها، در جایگاه «شاه ـ کاهن» های حاکم بر سرنوشت جامعه، با تکیه بر باور عمومی به نامحدود بودن دامنه ی اختیارات و اقتدار نیروی حاکم مذکور، تا مرز حاکمیت و مالکیت مطلق العنان پیش رفته بودند. بنظر می رسد که این پائتسی ها، احتمالا بتدریج از چنان اختیارات نامحدودی برخوردار شده بودند که توانسته بودند با دسته بندی دینیگرها در دو قالب متمایز خدایان خالق و ایزدان غیر خالق و معرفی خود بعنوان خدایگان و برگزیده ی خدایان خالق جهان هستی، بر هست و نیست مادی و معنوی جامعه ی تحت مدیریت خود تملک یابند.
حاکمیت «پائتسی» ها بر جوامع سومری حداقل تا دوران آغازین هزاره دوم ق.م استمرار داشته و چنین بر می آید که در این دوران که به عصر برپایی و توسعه ی مدنی شهرهای توسعه یافته در نیمه ی جنوبی بین النهرین، از دوران اقتدار و تسلط دولت ـ شهر «اوروک» تا دوران مدنیت «بابل» استمرار داشت، رواج روح توسعه طلبی و رقابت های سلطه جویانه بین جوامع شهرنشین آن منطقه و افزایش اقتدار و اختیارات نیروهای سلحشور در این مراکز، با دگرگونی در الگوی سیاسی و اجتماعی حاکم بر زندگی و فرهنگ جوامع سومری همراه بود. و بنظر می رسد که در این دوران، همپای گسترش دامنه ی رقابت های توسعه طلبانه بین سلحشوران توسعه طلب و سلطه جوی این مراکز و قدرت یابی انها، شاه ـ کاهن های حاکم بر منطقه، در عین حفظ جایگاه متمایز و نقش تعیین کننده ی خود در مشروعیت بخشیدن به پدیده ها و تحولات تاثیرگذار بر زندگی جوامع سومری، امر اداره ی تحولات و مدیریت سیاسی جامعه را به قدرتمندترین نیروی سلحشور جامعه واگذارند. این امر منجر به شکل گیری ساختار سیاسی نوینی در مناسبات جوامع سومری گردید که تا برپایی دولت ـ شهرهای مستقل و رقیب و معرفی سلحشوران حاکم بر این مراکز، بعنوان«لوگال Lugal» های برپا دارنده دربارهای سلطنتی، بجای پائتسی های شاه ـ کاهن و برپایی دربارهای شاهی، که با همراهی و حمایت کاهن اعظم، مشروعیت و مقبولیت می یافت، عملا در برپایی تحولات و رقابت های سیاسی و اجتماعی منطقه نقشی تعیین کننده یافت.
تمایز مدنی بین النهرین در دوران موسوم به عهد تسط تمدن بابل و اشاعه ی الگوهای مدنی آن در مناسبات اجتماعی و فرهنگی و اعتقادی آن بر شرایط و سنت های زندگی و تفکر جوامع منطقه، همانگونه که ا.م. دیاکونوف در کتاب تاریخ ماد آورده است، در هزاره پایانی هزاره دوم و آغازین هزاره ی اول ق.م، همپای تمایزات و ارتباطات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مدنیت مذکور، نسبت به شرایط زندگی جوامع بومی فلات، (از عیلامیان تا کاسی ها، گوتی ها و …)، بر مبانی تفکر و سنت های اجتماعی و سیاسی جوامع مذکور سایه افکنده بود، و به همین دلیل بوده که داریوش پارسی، که خود از نیروهای سلحشور آریایی تبار مهاجر به فلات معرفی شده است، در 550 ق.م، انگاه که پس از کامیابی در کودتا بر علیه خاندان انشانی تبار کورش، ترور بردیا و کشتار موحش قیام های استقلال لبانه ی گروه های تحت سلطه ی خود، در صدد برآمده بود که به تنوع و تفرقه ی حاکم بر مناسبات اعتقادی و اجتماعی گروه های پراکنده در گوشه و کنار فلات پایان دهد، لذا کوشید تا تکیه بر الگوها و مناسبات جامعه ی متمدن بابل و استمرار گزینش سنت های بازدارنده و جبرگرایانه ی حاکم بر قوانین اجتماعی و قضائی آن (در قالب قوانین حمورابی) و نیز احیاء معابد متروک شده ی بابلی ـ عیلامی و به تبع آن بازیابی جایگاه متمایز و سرنوشت ساز کاهنان زروانی و معرفی آنان بعنوان پاسداران سنت های اعتقادی و هویتی جامعه ی هخامنشی، از الگوهای جبرگرایانه ی مدنیت بابل، در جهت مشروعیت بخشیدن به مبانی حاکمیت دربار و خاندان خود برخوردار گردد، این اقدام منجر به اشاعه ی هویت بازدارنده و جبرگرایانه ای از همان بدو تاریخ شکل گیری و یکپارچگی مدنی برای جامعه مان گردید که از همان آغاز برپایی دربار هخامنشی تاکنون به بصورت اطلاق جایگاه راهبردی برای روحانیت جبرگرا و تفکر ستیز نافذ بر سنت های اعتقادی و اجتماعی حاکم بر جامعه و گزینش آن بعنوان متمایزترین نیرو در اداره ی الگوهای اجتماعی و اعتقادی رایج آن و در نتیجه ابتلای تاریخی این جامعه به مقاومت در برابر گرایش به تفکر مستقل، نقد و پژوهشگری و اعتیاد تاریخی مان به واپس ماندگی مدنی و مقاومت در برابر رویکرد تمدن ساز تعامل با دگراندیشان، به نمایش درآمده اند.
منابع:
1: برای شناخت بیشتر از مبانی اعتقادی سومریان؛ ن.ک: الواح سومری: سموئل کرامر، ترجمه داوود رسائی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1383
2: برای آشنایی از اشاعه ی سنت های اعتقادی بابلی در بین عیلامی ها؛ ن.ک: بهار ـ مهرداد، از اسطوره تا تاریخ، تهران، نشر چشمه، 1384
3: برای آگاهی از اشاعه ی سنت های اعنقادی و اجتماعی تمدن بابل در نزد جوامع بومی غرب فلات، ن.ک: ا.م. دیاکونوف، تاریخ ماد
چیستی و کیستی ما ایرانیان (قسمت دوم)
داریوش پارسی که به عنوان سلحشور پارسی معتقد به سنت های اعتقادی مربوط به پرستش «میترا» (که به زعم قبایل هندوایرانی، خدای حامی نیروهای سلحشور مذکور بشمار می امد( بود، همانگونه که در متن کتیبه بیستون اورده شده، پس از ترور بردیا، فرزند کهتر کوروش انشانی و کشتار مغ های پیرو آموزه های اشوزرتشت (در واقعه ی «مگوفومیا Mago phaomia»)، و بدنبال ان سرکوب موحش جوامع استقلال طلب، کوشید تا برای مشروعیت بخشیدن به عمل خویش در ترور بردیا، با وانمود ساختن بردیا به عنوان «گئو ماته» (به معنای گاو سان)، این اقدام را بعنوان کوششی در الگوبرداری و تکرار عملکرد خدای میثره (میترا) در قتل گاو کیهانی و جاری ساختن خون وی بر روی زمین، جهت سامان بخشیدن به زمین و بارور ساختن آن و در نهایت خلق پدیده های روی زمین وانمود کند و نیز با درک از عدم تناسب بین سنت های پرهرچ و مرج قبایل بیابانگرد پارسی با مناسبات رایج در نزد جوامع عمدتا متمدن فلات و نیز رواج باورهای اعتقادی جبرگرایانه ی موسوم به آیین زروانی در بین جوامع بومی و شهرنشین جنوب غربی (عیلام) و غرب فلات (لولوبی ها، کاسی ها و گوتی ها)، در صدد احیاء معابد کم رنگ شده ی متعلق به مبانی اعتقادی مدنیت بابل و گزینش کاهنان جبرگرای بابلی ـ عیلامی بعنوان مغ هخامنشی و بازیابی جایگاه متمایز و تعیین کننده ی آنان در جامعه ی نوپای تحت حاکمیت خود برآمد و با تکیه بر سنت تاریخی مبنتنی بر سلطه ی روحانیت (کاهنان) بر ذهن و عمل جوامع بابلی ـ عیلامی، ضمن بازسازی جایگاه متمایز نیروهای مذکور بعنوان تنها نیروی مجاز در تعیین سرنوشت و جایگاه پدیده ها و تحولات جهان هستی، شرایط را واگذاری اختیارات نامحدود به آنان تا مرز تسلط بر روح و ذهن جامعه ی نوپای و نهادهای اداری، آموزشی و مذهبی جامعه را فراهم ساخت.
گزارش های تاریخی مورخین و فلاسفه ی مشهور یونانی، چون سیسرون، استرابون، دیوگنس لائرتیوس و …. نشان می دهند که این کاهنان زروانی مسلک که بعنوان مغ های هخامنشی شناخته شده اند، از همان دوران آغازین سلطنت خاندان داریوش، در شرایطی مشابه با اختیارات و مسئولیت های کاهنان بابلی در دوران حاکمیت شاه ـ کاهن های سومری، در عین حفظ جایگاه و نقش راهبردی خود در مدیریت سنت های اعتقادی و مناسک آیینی رایج، از نفوذ متمایز و جایگاه تعیین کننده ای در اداره مناسبات اجتماعی و سیاسی جامعه ی نوپای هخامنشی برخوردار بوده و نه تنها در اداره ی جامعه نقشی نظارت و رهبری داشتند، بلکه مسئولیت امور مربوط به قضاوت و صدور احکام تا آموزش و پرورش فرزندان دربار و تعیین مشیت خود و حتی مشورت با شاه را نیز بر عهده داشتند.(1)
نفوذ و اقتدار بلامنازع مغ های مذکور بر ساختارهای فرهنگی ـ عبادی، سیاسی و اجتماعی عهد هخامنشیان، از همان ابتدای برپایی دربار هخامنشیان آنچنان گسترده بود که «پليني Pellini» مورخ معتبر یونانی در شرح علل و چگونگی تهاجم خشایارشا (جانشین داریوش) به سرزمین آتن و اقدام وی در به آتش کشیدن اکروپل آتن (محل نگاهدارنده ی تندیس های خدایان مقدس یونانی)، از مغ قدرتمندی با نام «استانس» یاد می کند که در عهد خشایارشا، از آنچنان نفوذ و اقتداری برخوردار بود که به عنوان مغ مخصوص دربار، سیاست ها و عملکرد شخص شاه را بر پایه ی مشیات خود تعیین می نمود. وی در گزارشی از تهاجم خشایارشا به سرزمین های یونانی نشین، می نویسد: «به همراه خشايارشا در لشگركشي وي به يونان (479 ق.م)، تعدادي از مغان به سركردگي «استانس Ostanes» نامي حضور داشتند كه بنا به سنت انجام اعمال مربوط به قرباني كردن، مناسك عبادي و تطابق اعمال روزمره با مشيت الهي را در سپاه هخامنشي بعهده داشتند، استانس خود مسئوليت مذكور را در رابطه با شخص پادشاه پيگيري مي نمود».
همين نفوذ استانس بر خشايارشا بود كه يونانيان پس از به آتش كشيده شدن اكروپل آتن، مقدس ترين مكان مذهبي جوامع يوناني، به فرمان خشايارشا، اقدام پادشاه مذكور را به اعمال نفوذ و مشیت استانس مرتبط دانستند. «پليني» در شرح چگونگي رواج جادوگري در بين يونانيان می نویسد که: «یونانیان در تلافی نقش مخرب و ویرانگر این روحانی پرنفوذ در به آتش کشیدن اکروپل و تندیش های خدایان محبوب خود، از وی با تلفط یونانی، به عنوان «مجيك Magic» و برپا دارنده ی جادوی سیاه نام می بردند(2).
دامنه ی نفوذ و نقش آفرینی تعیین کننده ی مغ های هخامنشی در سراسر سرزمین های تحت تسلط حاکمان یا ساتراپ های پارسی و نیروهای سیاسی و نظامی وابسته به انها آنچنان گسترده بود که مطابق با گزارش های مورخین یونانی معاصر با دوران مذکور، با فرمان داریوش مبنی بر گسیل ساتراپ های پارسی و دیگر گروه های همراه و وابسته به انان به سرزمین های تحت سلطه، خصوصا دولت ـ شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر و استقرار ساتراپ های مذکور در این مناطق، مغ های هخامنشی نیز در تاکید بر تمایز هویتی حاکمان مذکور و نیز در جایگاه پاسداری از هویت متمایز، قوانین و مناسبات اجتماعی آنان در سراسر سرزمین ها و دولت شهرهای تحت سلطه در آسیای صغیر و سواحل شرقی مدیترانه شامل لودیا، فروگیا و ….. سوریه جنوبی (بقاع)، تا مصر و بابل مستقر شده و با برپایی معابد پررونق خویش، حضوری فعال در پاسداری از هویت مستقل و جایگاه متمایز حاکمان پارسی مستقر در این مراکز و نیز اداره ی مناسک مذهبی رایج در نزد انان داشتند(3) و استرابون نیز با اشاره به حضور چشمگیر موبدان مذکور در دولت ـ شهر «کاپادوسیه» آورده که: «در سرزمين «كاپادوسيه»، مغان بي شمار بودند و شهر «زلا»(Zela) از آنان پر بود و آنان را «آذر مؤبدان» يعنى (Puraithoi) مى ناميدند…».
تاریخ تحولات سیاسی کشورمان در دوران موسوم به عهد هخامنشیان، سرشار است از ناامنی و هرج و مرج که در طول دوران حاکمیت دربار مذکور، بصورت رواج گسترده ی رقابتهای خونین بین درباریان که عموما به صورت قتل پدر سهولت در تاجدار توسط فرزندان خود، يا کشتار های خانوادگی بین شاه زادگان و … و رقابت های نظامی بین ساتراپ های استقلال طلب از یک سو و دربار پادشاهی از سوی دیگر و بعضا هم نابسامانی های اجتماعی و سیاسی ناشی از رقابت های توسعه طلبانه بین همین ساتراپ ها بر علیه یکدیگر، سراسر دوران حدوداً 190 ساله ی موسوم به عهد هخامنشی را در برگرفته بودند. این روند اگرچه با تهاجم اسکندر به مستملکات هخامنشی و فتح ایران به پایان رسید، اما نهادینه شدن سنت های بازدارنده و جبرگرایانه ی حاکم بر شخصیت تاریخی (هویت) جامعه ی ما مانع از ان شد که بتوانیم با استفاده از فرصت تعامل با جوامع آزاد اندیش یونانی، در مسیر پذیرش تحول در مبانی تفکر و نیز نقد و نواندیشی در مبانی هویت خود قرار بگیریم.
در شرح زمینه ها و علل شکل گیری تهاجم و سلطه ی سهل اسکندر مقدونی و یونانی تبارهای همراه او در به سفوط کشانیدن دربار هخامنشی، می توان به حاکمیت دو عامل بازدارنده ی اعتقادی و سیاسی اشاره کرد، نخست فراگیر شدن سنت های جبرگرایانه ی بازمانده از دیدگاه های اعتقادی سومری (بابلی) بر هویت جامعه مان، که با تعبیر تحولات تاثیرگذار بر ایعاد مختلف زندگی جامعه، به مشیت اجتناب ناپذیر الهی و لزوم تن در دادن به آن و دیگری حاکمیت مستمر نابسامانی و هرج و مرج در ابعاد مختلف زندگی و به تبع آن تفرقه ی حاکم بر مناسبات اجتماعی و سیاسی جوامع ناهمگون ساکن در داخل و خارج از کشور که تبعات آن را می توان در نهادینه شدن دو رویکرد مبتنی بر بی تفاوتی و تفرقه گرایی جامعه ی ایرانی در مواجهه با تحولات سیاسی، نظامی و اعتقادی، بویژه در دوران تهاجم و سلطه ی بیگانگان را مورد بررسی قرار داد و یا اینکه این احتمال را پررنگ دانست که در ادوار پیش از تهاجم بیگانگان بر کشورمان، جامعه ی ما بر اثر نابسامانی و هرج و مرج گسترده ای که بر اثر رویکرد ضحاک صفتانه ی نیروهای آشنای حاکم بر سرنوشت خویش (که معمولا هم با ادعای روحانیت حاکم بر ذهنیت جوامع تفکر گریز، بعنوان مشیت الهی اجتناب ناپذیر معرفی می شده)، آنچنان در معرض بی ثباتی و تزلزل در مبانی زندگی قرار گرفته بوده که (همانگونه که تجارب اجتماعی و سیاسی دوران های هزاره های گذشته تاکنون نشان داده)، برای رهایی از گزند تداوم حاکمیت های غیر مسئولانه و انسان ستیزانه ی نیروهای حاکم آشنا، راه همراهی یا تحمل سلطه ی بیگانگان را در پیش گرفته است.
منابع:
1: مرتضي راوندي-تاريخ اجتماعي ايران، جلد اول، انتشارات اميركبير، چاپ چهارم، سال 1356
2: ن.ك: مري بويس- فرانتز گرنر؛ تاريخ كيش زرتشت، جلد سوم (پس از اسكندر گجسته)، ترجمه همايون صنعتي زاده، نشر توس، چاپ اول 1375.
رواج واژه «مجيك » كه از نظر علم اشتقاق با واژه مغ يا«مجوس Magus» پيوند دارد و از همين دوران (قرن پنجم ق.م) توسط يونانيان براي اشاره به ساحران و جادوگران منفور به كار مي رفت. كلمه «مجوس» سريانى يا معرب مگوس، برگرفته از لغت سريانى و آرامى يا يونانى مغ پارسى مى باشد. در زبان انگليسى كلمه «Magic» (سحرآميز و جادويى) و «magisterial» (دادگاه بخش) و magnifyو مشتقات ديگر آن كه بمعنى شكوه و جلال است ـ همه از كلمه مغ مشتق مى شوند و در زبان فرانسه نيز Mageهمان مغ ايرانى و گاهى بمعنى اخترشناس و يا افسونگر، و كلمه Magie بمعنى سحر و افسون، magique بمعنى جادويى،Magiome بمعنى آيين مجوسى و Magistrat به معنى قاضى يا مقام عالى دولتى مى باشد.
3: ن.ک: ساموئل کندی. ادى. «آیین شهریاری در شرق»، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 111.

 

«تاریخ تحولات اجتماعی ایران»؛ جلد اول

ساسان قادری: ایران ـ اصفهان

Share

دیدگاه شما

دیدگاه

Masud

Sustainable Convergence of Iranian BioClimatica Architettura - Architetto

کامنت‌ها بسته شده‌اند.